تبليغاتX
بی وزنی
سلام ... ،
حالا می فهمم چقدر سخته که تو همه ی این مدت اسمی برای خودت نداشتی، برای ما آدما فقط چیزایی وجود دارن که اسم داشته باشن، حتی اگه باشی و اسمی نداشته باشی، نیستی.
برای مدت ها می دونستم که هستی ولی برات اسمی نذاشتم که به بودنت اعتراف نکنم، به اینکه هستی و به اینکه خود من نیستی. نمی دونی چقدر آدم دوست داره که اونچه رو که می نویسه مال خودش بدونه نه مال یکی که اگه اسم داشت حتما اونارو ازت می گرفت. نمی دونم کی ازت غافل شدم که فرصت رفتن پیدا کردی، یادم هست اون شب تاریک، اون لباس تیره، اون چشمهای سیاه و اون لبخند تلخت. بدون هیچ حرفی فهمیدم چی می خواد بشه. با این همه احساس نمی کنم اشتباه کرده باشم، به هرحال درسته که بودی و هستی ولی قلمروت جایی بیرون از دست های من نیست، شاید دور و دورتر بشی ولی هر لحظه لمس انگشتام رو حس خواهی کرد. گرچه وجود داری ولی روزی دوباره تن به بردگی می دی، به تنها اربابی که می تونی داشته باشی، و من هیچ احساس گناهی از تصاحب تو ندارم، چرا که تو نه قبل از من بودی و نه بعد از من خواهی بود، قهر تو یعنی مرگت حتی اگه دور از امروز من خودتو پنهون کرده باشی. فقط یه راه وجود داره که بودنت معنایی داشته باشه و اون راه هدف بودن توئه. امروز نمی نویسم که اعتراف به بودنت کنم، امروز می نویسم که مجبور به برگشتت کنم،امروز می خوام اسمتو دم گوشت داد بزنم تا بدونی که هیچ وقت آزاد نبودی که هرکاری بکنی. اراده ی من آزادی توئه و تو از همون اول در اختیار من بودی. چه از اول اول و چه از اول این نوشته.

پ.ن: یه سر به پاپیونلیو بزنین و پست هراس واقعا منو می ترکونه، خیلی دلم می خواد یه روز همچین چیزی بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:18  توسط شباویز  | 

رفتم سر کوچه۱
دیدم کوچه پر پوچه

۱. اشاره به آهنگی به همین نام از نامجو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:7  توسط شباویز  | 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:54  توسط شباویز  | 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:51  توسط شباویز  | 

.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:24  توسط شباویز  | 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:58  توسط شباویز  | 

آخ جون فردا بهاره!
سال تحویلی یه باره
ناهار می خوریم چارباره!
چارپاره؟
شعرم همش اینتر داره
شعر نیس، مزخزفه، باحاله!
ببین چقد قشنگه
فردا میشه سه ساله
یه کم کمه
تخفیف می دم
با اجازه
ببین دنیا همش رنگ داره
تنگ بلور هزار تا آهنگ داره
دلم همش پیش توئه
ببین قاقیه مم لنگ می زنه، کم داره
عب نداره، حقیقت که داره
زبون و مخ کاری به این کار نداره
اینا همش کار دله
که پیش تو ستاره ی کهکشونم کم میاره
عرضی نبود نازنین
خواستم بگم سلام عزیز
خندتو تو دلم بریز
حرف می زنم یه ریز یه ریز
اما فقط یه حرفیو
از ته دل داد می زنم
دوست دارم
 می گن فردا بهاره
منم می گم
واسه دل من پیش تو هرجا بهاره
امروز و فردا نداره
همیشه!
بهار من
عید تو هم مبارک
چه عیدیه قشنگی امسال ازت گرفتم
دوست دارم، عزیز من، قشنگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:34  توسط شباویز  | 

اشکهای ماها
سالها و بلکه قرن هاست
که می ریزد و می سوزد
میان خنده های ابلیسهای رنگی

هر روز
چراغی روشن
و چراغی خاموش می شود
و تنها
چشمان ستاره ی من
به درخشانی همان اشکها
خنده هاتان را بر لبانتان آتش می زند

چشمان ستاره من
اشکهایش دریاست

روزی آتش اندوهش ته جیبم را سوزاند و جیبم سوراخ شد و من ستاره ام را از میان همان سیاهچاله ی کوچک پارچه ای گم کردم
بعدها نمی دانستم که آن سوراخ را باید دوست داشته باشم یا از آن متنفر باشم. گذاشتمش همانطور بماند و بارها از میانش ته سیگارهایم را گم کردم
ولی هیج ته سیگاری یا هرچیزی که از میانش افتاد و گم شد از قداست ستاره ام نکاست. من ستاره ام را با تمام وجودم دوست داشتم، دارم و نمی دانم که در آینده خواهم داشت یا نه، ولی حتی این هم ذره ای از قداست ستاره ی من کم نمی کند.
من ستاره ام را خیلی خیلی خیلی دوست دارم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط شباویز  | 

من کرخت و پیر
نشسته بر صدای باد
می دوم از آسمان
به روی بخت برگ ها

درخت از او، شاخه ز او
ریشه ز من، زمین من
از آسمان، به آسمان
فاصله ها سیاهی و بلور

آب ز من، آتش من
خاک ز او، حیات او
مرگ ز من، درد ز من
سخاوت زلال او

سرودنم همین و بس
سکون من
سکوت او...

پی نوشت: شعر قبلی رو هم یادتون نره --> نه، باید بدوم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:59  توسط شباویز  | 

درجست و جوی مطلق ها
ابدیت را نشانه می روم
و این واژه ای است
بس رویایی
که حتی نمی دانمش

نسبت ها حقیقت منند
و حقیقت خود مطلقی است
که در قالب من، تو و ما
گم شده...
و ما عاجز از درک مطلق ها
حقیقت را
ابدیت را
خدا را
در خود می سازیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است...

ما گمگشتان راه خودیم
و خود را در راه خود
به انزوای دیگران
رسوخ می دهیم
و تنهایی را
با آواز هامان می سازیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و ما خود مطلقیم
و در جست و جوی مطلق ها
خود را درخود می سازیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

چه بدبختیم
که همه را خود می سازیم
و نمی دانیم که خود ساختیم
و از ساخته های خود
رنج می بریم
و خود را می کشیم
در این نسبت ها

و من خود مطلق است
و ما درجست و جوی آن
در خود می سازیمش
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و باور خود چیزیست
که ما ساختیم
و نبود قبل از ما
و آنچه را خود ساختیم
حاکم بر خود می کنیم
و باور می کنیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و تنها ما خود بودیم و خدا بود قبل از ما
و دیگر هیچ نبود و هر چه هست
ما ساختیم و ندانستیم که ساختیم
و ازساخته هامان بت ساختیم
و خود را محدود ساخته هامان کردیم و چه بدبختیم

و مطلق نبود و ما ساختیم
و گفتیم نمی رسیم به مطلق ها
و نسبت ساختیم و ندانستیم که ساختیم
و خود را له کردیم زیر این همه ساخته ها
و ندانستیم که له شدن خود نبود و ما ساختیم

و عدد نبود و ما ساختیم و شمردیم دردهامان را
و درد نبود و ما ساختیم و درد کشیدیم
که کشیدن خود نبود و ما ساختیم و درد کشیدیم

و ساختن نبود و ما ساختیم و ندانستیم که ساختیم
و ساختیم با ساختن هر آنچه ساختیم
و باور کردیم
که آنچه ساختیم
حقیقت است

و تنها ما خود بودیم و خدا بود قبل از ما و هیچ نبود
و واژه نبود و ما ساختیم و...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:19  توسط شباویز  |